درباره وبلاگ

سلام به همه دوستای خوشملم مسی از اینکه قابل دونستید و به وبلاگ من و
ملسم(سارا) سرزدید اول از همه باید به عرضتون برسونم این وبلاگ فقط و فقط
واسه خنده و شادی نیاین اینجا واسه ما عذا بگیرین (ابغوره گیری تعطیل)
اینجا نظرم میدید هرگز نشه فراموش نظر دادن تو وبلاگ با ما باشید در شهر شادی وخنده
قربانتون هانا و سارا
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
RIFFBX
سلاممممممممم
ممم در باز شد و گل اومد هانا جونم خوش اومد
سلامممممممم به همه ی دوستای خل و چلم (اهان ببخشید گلم)
دلم براتون قد سوراخ جوراب مورچه شده بود الهی دردو بلاتون بخوره تو سر اون سارا که هرچب بهش میگم دختر بیا وب اپ کنیم گوش نمیده
پیرم کرد به خدا این دختر ننه اون عصا منو بده
جونم براتون بگه سارا که حسابی بیخیال وب شده
منم به سرم زد حذفش کنم
جونی هزاران جاهلیت دیگه
بگذریم خدایی دلم براتون قد یه دونه انار شده بود
چه خبرا دیگه خوفید خوشید (حواس نمیزارید واسه ادم یه خورده احوال پرسی کنم) تابستون خوش میگذره من که حسابی سرم شلوغه از این کلاس در نیومده باید برم تو این کلاس میبینی تو رو خدا ولی این وسط پیست خیلی حال میده با بروبچ الانم حسابی حرفه ای شدم
کلاس زبانم چهارشنبه فاینال (خدایا خودت بخیر کن
) راجه به بقیه کلاسامم از علاقه زیاد
حسش نیست بحرفم الانم حسابی امپرم رفته بالا بابام کیس کامپیوترشو ورداشته اورده کیس منو درارورده حالا خوب باز به نت وصله
اره خلاصه کیسشو اورده چندتا از کاراشو تو خونه بکونه منم اهنگ ندارم گوش بدم دارم دیونه میشم ![]()
حالا اون قسمت که من میسوزم اینه که سي دي رپمم كه پسر عمو جانم با هزاران خواهش جون من جون تو جون اصغر اقا زده اونتو خيلي سي ديش فاز ميداد همه اهنگايي كه دوت داشتم داشت
ولي چه فايده الان تو كيس
اره بچه ها راستش من عاشق رپم ديونشم ولي مامان بابام خيلي بدشون مياد ميگن ديونه (بيخيال هرجور راحتن فكر كنن خودتو عشقه)
اره اين سي دي خيلي تكستاي باحالي داشت دوستم ميگه انقد فوش دوست داري بيا من بهت فوش بدم گفتم نه اين فرق فوكوله من كلي اهنگ رپ داشتم ولي همشون پاك شد
اگه اين سي دي و سي ديارفيقامم نبود كه دادن بهم يقينن الان بايد من و تو امين اباد ميديد
با بروبچ ديونه فوتسال بازي ميكردم اييييييي كه چه فازي ميده
البته من فقط از رپ خوشم نميادا ولي بيشتر رپ گوش ميدم با اهنگاي هيپ هاپ متال و پاپم حال ميكنم تو هر مدل سبكي از چند تا خواننده خوشم مياد مم بزا يكم بفكرم تو رپا از پيشرو هيچكس فلاكت استپس خوشم مياد زد بازي بدم نمياد)من ميم بهش اسگول بازي) از پاني حالم بهم ميخوره
خيلي چندشه از از جند تا ديگه ام متفرقه خيلي خوشم مياد حالا اسماشون يادم نيست ولي كلا از رپرا اكثريت خوشم مياد
تو مجازا از سام
از دجي علي گيتورم خيلي خوشم مياد
بقيه برن پي كارشون واي بچه ها نميدونيد امروز رفته بودم پيست هميشه اهنگاي دجي علي گيتورو ميزاشتم ورداشته بودتن اهنگ ارين گذاشته بودن
شيطونه ميگفت بيگيرم بكوشمشون تازه اولش كه اخبار ورزشي بود
مامانم ميگفت اين چيه يه اهنگ بزارنن بچه به وجه بياد
خلاصه ديگه اينم از امروز ما واي گه چقد حرف زدم خداااااا يه ليوان اب بخورم اهان ميگفتم
راستي ميخوايم با سارا اگه بشه يه وبلاگ ديگه بزنيم عقدهامونو توش خالي كنيم
بدبخت اون وبلاگ نه ميخوايم اگه شد يه وبلاگ بزنيم با مطالب متفرقه با حال كه وفتي ام دفسرده ايم(مخفف افسرده دپرس تلپ شيم اونجا)
خوب بعد يه عمري اومدم اپ كردم نظر يادتون نره قول ميدم زود به زود اپ كنم نظررررر بديدا![]()
دوستتون دارم قربون همگي هانا ![]()
نوشته شده توسط hana در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام همه گی سلام ! سلام سلام ای زندگی سلام ! ای زندگی سلام ....![]()
گفتم بد نیست این دفعه یه سلام از نوع هایده داشته باشم !
حالا اگه بچه خوبی باشین شاید دفعه دیگه از نوع حمیرا بگم
خوب حالا حالتون خوبه ؟ بی شوخی اگه واقعا حالتون خوبه می خوام عین بچه کوچیک ها یک صدا و بلند جواب بدین بله!!! باشه ؟
پس از اول : بچه ها
- حالتون خوبه ( بلند بگین ) بله
-احوالا خوبه بله
-دماغا چاقه بله
- عمو زنجیر باف
بله
- زنجیر منو بافتی
بله
-پشت کوه انداختی بله
خوب حالا یه چیزه مهم تر! اگه حواسه پنج گانه تون سر جاشه که گمون نکنم
باید به یاد داشته باشین امروز روز مادره ! اصلا ببینم واسه ماماناتون کادو مادو تدارک دیدین یا نه!! نکنه مثل من خودتونو زدین به نفهمی و انگار نه انگار !
ماشاالا ! بزنم به تخته ! عجب فرزندان بی خیالی داره این مرز و بوم .
بابا اینقد بی تفاوت نشینین همش سالی یه بار روزه مادره !
برین از خجالتش در بیاین .
والا راستش من که همین الا از بیرون ویمودم مشغول مراسم کادو گرفتن بودیم
اونم چه کادویی
هرچی پول داشتیم پرید ![]()
حالا بیخیال تا شب بر وکنیم شب از بابا میگیریم
مشکلی نیست حالا من تا شب از ناراحتی بی پولی چی کار کنم ![]()
خوب شما خسیسام برید یه چیزی بگیرد خجالت بکشید مثل من دست و دل باز باشید ![]()
خوببببببببب دیگه بسه پررو شدید باز بهتون یه خرده ما رو دادیم ![]()
بستون دیگه من میرم این روزم به همه ی مامانای گللللللل تبریک میگم ![]()
![]()
خصوثا(اهان ببخشید این سواد من نم کشیده همون خصوصا) مامی گل خودممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
فعلا بابای ![]()
نوشته شده توسط hana در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت
تابستان سال گذشته بسیار خوب و پر برکت بود!
تابستان سال گذشته :
پسر خاله ام زیر چرخ تریلی رفت وله گشت
وما در مراسم ختمش شرکت کردیم. ![]()
خیلی میوه وخرما وحلوا خوردیم وخیلی خوش گذشت
,ما خیلی خاک بازی کردیم , من هر چه گشتم پسر خاله ام را پیدا نکردم
, پدرم خیلی مارا با بیل زد.
بدون دلیل !
من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم ومن را از مدرسه اخراج کردند. ![]()
![]()
پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کار کنم , اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زدوگاهی که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست وبا ماشین مشتریها از روی من رد می شد.
من خیلی در کارهای خانه به مادرم کمک می کنم, مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت ومن را خیلی ماچ می کرد پدرم حسود بود ومن را با شیلنگ کتک می زد!!!! ![]()
![]()
تابستان گذشته خواهرم وشوهر خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند
در ضمن خواهرم حامله است , پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو ! ولی من چیزی نمی گویم چون نمی دانم بچه ای به این اندازه از شکم خواهرم در نخواهد آمد. ![]()
در سال گذشته ما به مسافرت با قطار رفتیم.من در کوپه پدرم را عصبانی کردم وپدرم من را به تخت بست ومن تا صبح به همان وضع خوابیدم.
پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشید ومادرم خیلی ناراحت است وهی به من می گوید :
کپی اوغلی , ولی من نمیدانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد پدرم خیلی عصبانی می شودشاید من را خیلی دوست دارد
که دلش نمی خواهد مادرم به من فحش دهد.
در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم ومن حدودا خیلی عیدی گرفتم
ولی پدرم همه آنها را گرفت ویک آنتن ماهواره خریدکه بسیار بد آموزی دارد
ومن نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه میکند وبشکن می زند. ![]()
پدرم در سال گذشته رژیم گرفته وبا دوستهایش آب شنگولی وماست و خیار می خورند
و می خندند.
گاهی وقتها هم آب رنگی با چیپس وماست موسیر می خورند
اما نمی دانم چرا مادرم گریه می کند. ![]()
من خیلی سال گذشته را دوست دارم ....
این بود انشای من ![]()
![]()
نوشته شده توسط hana در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
سلام و صد علیک به شما دوستای شنگولو منگولم وای گفتم شنگول منگول امروز گفتم واستون قصهشونون واستون اینجا بزارم
حتما خودتون تا حالا 100000 بار این قصه رو شنیدید ، پس
برای 100001 بار هم بشنوید ( من با تمام وجودم و از طرف خودم و جد و آبادم از شما عذرخواهی می کنم )![]()
یکی بود و یکی نبود به ما چه که چند تا بود ( مگه ما فضول مردمیم) 
سالها پیش که الان من دقیقا یادم نمی یاد چند صد سال پیش بود ، در یک جنگل دور افتاده و در یک کلبه ی دوبلکس زیبا یه خانم بزی با 3 تا بچه هاش زندگی می کردند . بیچاره خانم بزی چند سال قبل شوهرش رو در یک سانحه ی هوایی از دست داده بود و بیوه شده بود . (شانس آوردیم که بیوه شده وگرنه باید می گفتیم با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگیه بهتر ). خانم بزی مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاریک بچره تا بتونه به بچه هاش غذا بده. آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هیچ کسی رو نداشت که بهش کمک کنه ،طفلکی بهزیستی هم رفته بود ولی گفته بودند اون جنگل خارج از محدوده هست و تحت پوشش نگرفتند خانم بزی رو. خانم بزی هم گفت به درک، نون بازومو می خورم و منت شما رو نمی کشم . بنده خدا خانم بزیه فلک زده ، برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگیره .
و در نهایت مجبور بود برای گذران زندگی مثل گاو بچره. خانم بزیه قصه ی ما خیلی خوش سلیقه بود ( خونه زندگیش مثل خونه ی ما که نبود ، خیلی شیک بود . همه ی فرشهاش ابریشم بودند با نقش بز کوهی ، مبلها همه استیل ، لوسترها برنز) اسم بچه هاش به ترتیب سن ، شنگول (8 ساله )، منگول (6 ساله )و حبه انگول ( بی سواد انگول نه انگور 4 ساله ) بودند. ماشاالله چه بچه هایی با ادب ، فهمیده ، متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ی فرزانگان (استعدادهای درخشان ) درس می خوند . هیچ بزی به پای شنگول نمی رسید . منگول هم پیش دبستانی بود و حبه انگور می رفت مهد کودک غیر انتفاعیه " غنچه های خر ، گاو، الاغ" . این بچه ها تنها عیبی که داشتند این بود که خیلی شیطون بودند . خانم بزی مدام حرص می خورد و می گفت : شنگول ذلیل بمیری الهی ، کم بالا پایین بپر. منگول درد بی درمون بگیری بچه ، آخه چقدر باید بگم از دیوار صاف بالا نرو . حبه انگور یه دقیقه بتمرگ تا ببینم چه خاکی تو سرم می ریزم آخه....... خلاصه همش باید داد می زد . بیچاره بچه ها سرگرمی نداشتند . پلی استیشنشون که سوخته بود ، تا گیم نت هم که 10 کیلومتر راه بود . ماهواره هم که جمع شده بود ، تازه با گندی که مخابرات زده ، دیگه مزاحم تلفنیه فیل همسایه هم نمی تونن بشن . تو یه لحظه خودتو بزار جای اونا ، فکر کن یه بزی یا بهتر بگم یه بزغاله ای تو شرایط اونا . ببین چقدر دلت می گیره !!! ( وای اینوری شو یه لحظه ! ای ول بابا ، جل الخالق عجب شباهتی) بگذریم ، خلاصه یه روز صبح خانم بزی به بچه ها گفت : کوچولوهای من ، من امروز باید برم آرایشگاه ، می خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها تو خونه بمونید و دست به چیزی نزنید !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز کنیدا . بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزی : دیگه سفارش نکنم ها...... بچه ها : چشم دیگه اه هزار دفعه که نباید بگیم آخه ...... خانم بزی : آفرین چه گل هایی دارم من . خانم بزی لباسشو پوشید و روی ماه بچه هاشو بوسید و رفت . وقتی رفت بچه ها خیلی خوشحال شدند شروع کردن به آتیش سوزوندن ، فوتبال بازی کردن و رقصیدن . تو همین حال و هوا بودند که صدای در اومد زینگ زینگ . شنگول رفت آیفون رو برداشت و گفت کیه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کیه؟ .... گرگ : منم دیگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنید....... شنگول : ولی ما که غذا داریم ...... گرگه : خوب داشته باشید ، اینو می زارین تو فریزر ...... شنگول : آخه مامانمون گفته در رو باز نکنیم تازه دست به چیزیم نزنیم ...... گرگه : عجب بز خریه ، می گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، ما خودمون آیفون تصویری داریم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نیست . گرگه عصبانی شد و فریاد کشید لعنت بر تکنولوژی و بعد سرشوانداخت پایین و رفت .بچه ها شروع کردند به ریش آقا گرگه خندیدن . شنگول گفت : بیایین کلاغ پر بازی کنیم منگول گفت : نه تو داری پارتی بازی می کنی ، نمی شه که همش کلاغ پر ، من می خوام الاغ پر بازی کنیم . حبه انگور گفت : هر دو تون برید گمشید ، نه کلاغ پر ، نه الاغ پر، بیایید با هم آواز بخونیم .شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند (انگار تا حالا بز ندیده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقیم. حالا چی بخونیم ؟ شنگول گفت : من می خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که یه نفری ، چه جوری می خوای جای 2 نفر بخونی؟ مثل من باش که فقط می خوام ابی بشم ، حبه انگور گفت : منم می خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند به مع مع کردن . تو این هاگیر واگیر دیدند از بیرون صدا می یاد :
- روزنامه ، فوق العاده ، کیهان ، اطلاعات ، همشهری ، ....... خبر داغ : رسواییه فوتبالیست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمریکا ، روزنامه روزنامه ، ازدواج هدیه تهرانی با دکتر مورتون مظاهری ، روزنامه روزنامه .....
شنگول گفت : بریم یه روزنامه بگیریم تا از اوضاع سیاسی ، اقتصادی ، علمی ، فرهنگی هنری جامعه ، آگاه بشیم . شنگول سرشو از پنجره بیرون برد و گفت : آهای پسر یه روزنامه بنداز بالا .... آقا گرگه : مگه چلاقی ، خوب بیا پایین بگیر دیگه ....... شنگول : حالا ببین چه واسه ما قیافه می گیره ها ، خیر سرمون ما یه بار تو عمر شریف و پر فتوحمون خواستیم کار علمی، فرهنگی هنری بکنیم ، توی ورپریده نزار........ آقا گرگه : بیا پایین ، کم حرف بزن بابا، د بیا دیگه یکی بخر دو تا ببر .... شنگول : واستا ببینم چهره ی تو چقدر آشناست !! من تو رو جایی ندیدم ؟ ....... آقا گرگه در حالی که لبخند ملیح می زد گفت : منم دیگه مادرتون! غذا آوردم براتون ...... شنگول : اگه مادرمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ....... آقا گرگه : 7 تا ...... شنگول : برو گمشو تو گرگی همون گرگ بزرگی ، مادر ما که 7 تا النگو نداشت. آقا گرگه عصبانی شد و در حالی که تو دلش به کاشف طلا لعنت خدا رو می فرستاد ، از اونجا دور شد . حبه انگور گفت : داشتم می خوندم براتون : 2 تا حیوون من و تو ....... زیر بارون من و تو
ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد . شنگول گوشی رو برداشت و دید یه صدای نکره ی نتراشیده نخراشیده از پشت خط می گه : شما در قرعه کشی بزرگ شرکت تبرک برنده ی یک دستگاه خود روی سواریه سمند شدید . الان می دم حمید جایزتون رو براتون بیاره دم در و داد زد " حمید " ....... شنگول خیلی خوشحال شد و گفت آدرس دارید ؟ ..... آقا گرگه : من که ندارم ولی حمید داره . شنگول تشکر کرد و گوشی رو گذاشت و هر 3 بزغاله شروع به پایکوبی کردند ( خوش بحالشون ، عجب شانسی داشتن ، اون موقع منه فلک زده ی بخت کور ، 2 ساله منتظرم تا تو قرعه کشی بانک ملی یه ویلا ببرم ، اینجاست که می گن شتر در خواب بیند پنبه دانه ، البته نمی دونم شایدم اینو نمیگن ، یه چیز دیگه میگن ، اصلا به من چه ، من چه می دونم چی میگن ) . خلاصه عزیزان من ، بزغاله ها روی تراس در سکوت مطلق نشسته بودند و چشمشون به جاده خیره شده بود. کم کم از دور یه صدایی شنیدند ، بعله صدای بوق ماشین بود ، انگار حمید عروسیه عمش بود ، یه ریز بوق می زد : بوق بوق بوبوق بوق و صداها نزدیک و نزدیکتر شد . وای خدایا چه سمند ی بود ! سمند سال 85 قهوه ای لیزری ، جون می داد واسه ویراژ دادن تو کوچه پس کوچه های شهرک غرب ، مثلا" بری ایران زمین مثل منگولا هی دور بزنی ، (اونایی که باید بگیرن من چی می گم ، حتما "خودشون متوجه شدن!!!!!!! ) . خلاصه عزیزان گل من ، جونم براتون بگه که ناگهان حبه انگور هیجان زده شد و با کله به سمت در ورودی دوید ، تا شنگول و منگول بخوان بگیرنش ، اون در رو باز کرد . چشمتون روز بد نبینه حمید که از ماشین پیاده شد ، حمید نبود که ، بعله درست حدس زدید آقا گرگه بود . گرگه پرید حبه انگور رو گرفت و گفت : آی نیم وجبی راست بگو ببینم بلاخره مامانت چند تا النگو داره ؟ حبه انگور که از وحشت 4 ستون بدنش می لرزید گفت : 28 تا دست راست ، 17 تا دست چپ. گرگه در حالی که از تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت : بی مادر بمونید الهی ، داغ النگوهاش به دلتون بمونه الهی ...... و گردن حبه انگور را فشار داد . حبه انگور فریاد کشید : آتیش به جونت بگیره ولم کن . گرگه گفت : خفه صدای بچه نیاد و سپس با یه حرکت ناجوانمردانه حبه انگور رو بلعید . شنگول و منگول که این صحنه ی خفن رو دیدند ، خیلی ترسیدند ، به سمت حیاط پشتی خونه فرار کردند ، ولی گرگه از اونها زرنگ تر بود ، پرید و منگول و گرفت : منگول گفت : تو رو خدا منو نخور ........ آقا گرگه : می خورمت .... منگول : آخه من مشکل دارم ، اگه منو بخوری دل پیچه می گیری . ..... آقا گرگه : واسه چی ؟ مشکلت چیه ؟ ...... منگول : آخه من دماغم پره ، اگه منو بخوری مریض میشی بدبخت ، معده درد می گیری ....... آقا گرگه : اشکال نداره ، آلومینیوم ام ژ دارم تو نگران من نباش....... منگول : مطمئنی ؟ خیالم راحت باشه که به سلامتیت لطمه نمی خوره ؟....... آقا گرگه : آره عزیزم ، خیالت راحت ، بهت قول شرف می دم و در کمال متانت و ادب منگول رو بلعید ...... وای وای وای چه صحنه ی دلخراش و جگر سوزی بود ، خدا نصیب دشمن آدم هم نکنه ، چه برسه به بز آدم ! منکه طاقت دیدنشو ندارم .
خوب داشتم می گفتم : از اونجا که شنگول از همه باهوش تر بود و تو مدرسه ی تیزهوشان زرت و زرت شاگرد ممتاز می شد ، یه فکربکر به سرش زد . پرید رفت تو حموم و تو وان پر از آب دراز کشید . گرگه بدجنس دله همه جا رو گشت و گشت و گشت تا به حموم رسید ، در و باز کرد و دید شنگول تو وان خوابیده ، بهش گفت : ای ول بابا ، نظافت خوب چیزیه شنگول !..... شنگول گفت : منکه شنگول نیستم ..... آقا گرگه : پس کی هست ؟..... شنگول : من سگ ماهیم ....... آقا گرگه : راست می گی ؟ ...... شنگول : کاستو بیار ماست بگیر .... آقا گرگه : دروغ نگو تو شنگولی و پرید شنگول رو با تمام هوش و ذکاوت پنهانش بلعید . بیچاره گرگه ، هم خسته شده بود هم خوابش میو مد و هم دل درد گرفته بود . ولی چون به منگول قول داده بود اول قرصشو خورد بعد یه خمیازه کشید و پرید تو تخت خانم بزی و به خواب خوش فرو رفت . 1 ساعتی گذشت . خانم بزی که خیلی لوند و خوشگل شده بود ، در حالی که تو دلش با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت : خدایا بارالها،
از سرلطف و کرمت به من حقیر رحم کن و با این قیافه ی جدید یه شوهر دبش و فابریک نصیبم کن
. من بز قانعی هستم اهل زندگیم شرایط خاصی هم ندارم ، فقط جوون باشه
، پولدار باشه
، مهندس باشه و از همه مهمتر بی پدر مادر باشه
که اصلا" حوصله ی مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارم ...... به خونه رسید ، دید وای در بازه بند دلش پاره شد با دلهره رفت تو و متوجه شد که بچه ها نیستند ، عصبانی شد و گفت : ور بپرید الهی ، داغتون به دلم بمونه الهی ، درد بی درمون بگیرید الهی ، ایدز بگیرید الهی ... دق مرگم کردید ، آخه تا وقتی اون بابای خدا بیامرزتون زنده بود از دست اون و فک و فامیلاش می کشیدم حالا هم که اون به رحمت خدا رفته و شرش از سرم کم شده ، شما ها جوون به سرم کنید . ای خدا ، اینار و هم بکش تا من راحت شم . همینطور که غر غر می کرد صدای خروپف شنید . گوشاشو تیز کرد ، صدا از طبقه ی بالا بود . خانم بزی ترسید ، آسته آسته از پله ها بالا رفت به اتاق خواب رسید ، یکهو چشمش به آقا گرگه افتاد و دید شکمش مثل شکم کبری خانم که پارسال 6 قلو زائیده بود ورم کرده . شصتش (نمی دونم شایدم سبابش )خبر دار شد . رفت گوش گرگه رو گرفت و گفت : یالا ای ظالم ، ای نامرد ، ای بدذات بچه هامو پس بده ..... گرگ: دهه زرنگی؟ نمی دم ، تازه خوردمشون ...... خانم بزی: کوفتت بشه الهی ، نده به جهنم به درک اسفل السافلین ، منم الان زنگ می زنم 110 تا پلیس بیاد....... گرگه : هه هه هه چرا 110 زنگ می زنی ؟ مگه 3 تا نیستند ؟ خوب زنگ بزن 330 تازه تا پلیس بیاد، بچه ها 2 سری بازیافت شدن!!!!
خانم بزی زنگ زد 110 : گارد کوهستان بفرمائید....... خانم بزی : الو آقا پلیس گرگه بچه هامو خورده .....پلیس : خوب این که چیزی نیست حتما " گرسنه بوده ...... خانم بزی : حالا من چیکار کنم ؟ ..... پلیس : بهش بگو بچه ها رو تف کنه تا ما بیاییم .... خانم بزی : شما کی میاین؟ ..... پلیس : تا فردا شب حتما " میایم .... خانم بزی: باشه خدافظ ...... پلیس : خدافظ ... خانم بزی به گرگه گفت یالا بچه هامو تف کن گرگه گفت نمی کنم تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن . خانم بزی گفت : باشه یادت باشه خودت خواستی ها و ناگهان پرید و طی یه عملیات غافلگیر کننده با شاخهای تیزش کوبید به سر آقا گرگه . آقا گرگه مادر مرده بیهوش شد . خانم بزی اول می خواست قیچی بیاره و شکم گرگه رو پاره کنه ولی با خودش فکر کرد ، تو عصر تکنولوژی که علم پزشکی اینهمه پیشرفت کرده ، هیچ خری بی دلیل عمل باز نمی کنه . در نتیجه تصمیم گرفت گرگه رو لاپاروسکوپی کنه . با دقت هر چه تمامتر شروع به کار کرد ، و بعد از یک تلاش بی وقفه بچه ها رو تک تک از لوله لاپاروسکوپی کشید بیرون . بعد هم 2 تا بخیه به دل آقا گرگه زد و یه گاز استریل کوچولو گذاشت رو زخماش (آخه چقدر این خانم بزی مهربونه ، درد و بلاش بخوره به جون من و شما ) خلاصه عزیزانم بچه ها بوی گند گرفته بودند . خانم بزی بردشون حموم و حسابی کیسه زد به تنشون و اونا شدند مثل 3 تا بزغاله ی آدم حسابی . دردسرتون ندم ، خانم بزی و بچه ها چون خیلی به بهداشت و حفظ محیط زیست اهمیت می دادند، گرگه رو انداختند تو کیسه زباله و گذاشتند دم در تا ساعت 9 ماشین آشغالانس ببرتش . بعداز این اتفاق تلخ و جانسوز سالهای سال درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند . راستی تا یادم نرفته بگم که خانم بزیه بنده خدا بعد از این ماجرا دماغشم عمل کرد و پوست صورتشم کشید ولی بازم شوهر گیرش نیومد و انقدر از بی شوهری گریه کرد تا چشماش آب مروارید آوردند .
خوب دوستای عزیزم امیدوارم که از قصه ی امشب هم خوشتون اومده باشه و درس عبرت گرفته باشید . آرزو می کنم خواب های خوب و تمام رنگی ببینید. شب خوش!!!!!
نوشته شده توسط hana در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت